از «آمارکورد» (بهیاد میآورم)
تکّهی اوّل
پیشخدمتها
قالیهای قرمز کناره را باز میکنند. کلفتها روکشها را از روی نیمکتها و
مبلها جمع میکنند و پوششهایی را که مثل پشهبندهای بزرگ روی چلچراغها
کشیدهاند برمیدارند. اتوموبیلهای زیبا، جلوی در ورودی سرسرا توقف
میکنند. در با صدای مخملی باز و بسته میشود. لالو آهسته اظهارنظر میکند:
ـ «اینا همشون آلفارومئو و ایزوتا فرانشینیسان، من مرسدس بنزو از سرپوش رادیاتورش میشناسم.»
چمدانها
را میآورند تو، رویشان برچسب زدهاند. لالو روی یکی از نیمکتها مینشیند
و چشم در چشم زنها میدوزد. با نگاه سست و بیحالی آنها را که با آسانسور
بالا میروند دنبال میکند. بعد از جا بلند میشود و میرود به مهتابی.
بین میزهایی که خانمهای معطر دورشان نشستهاند در جایی مینشیند. ارکستر
برزیلی آهنگ رومبا میزند. چندنفری میرقصند. لالو تنها مینشیند.
نوشابهاش را جرعهجرعه میخورد. مدتی دراز به زن و شوهری که پشت میزی
نشستهاند چشم میدوزد. بعد برمیگردد بطرف ما:
ـ «اون زن پارسال معشوقه من بود. اهل چکسلواکیه.»
بعد به زنی که تک و تنها پشت میزی نشسته نگاه میکند. میرود به طرف زن. به ماه اشاره میکند:
ـ «ماه رو دیدین؟»
زن لبخندی میزند. لالو کنار او مینشیند.
«لئوپاردی شاعر بود. لئوپاردی رو میشناسین؟»
زن سرش را تکان میدهد.
ـ «دانته الیگیری اینجا، لئوپاردی اینجا.»
و
با دستهایش دو سطح مختلف را نشان میدهد، دانته خیلی بالا، لئوپاردی خیلی
پایینتر. بعد میایستد و به زن کمک میکند که بایستد. میروند بهطرف
گردشگاه. حالا همه آنهایی که در مهتابی هستند به رقص مشغولند. بعضیها
بطریهای شامپانی را باز میکنند. بعضیها تهسیگارهای بلند را زیر کفشهای
برقی سیاهشان له میکنند.
کمی
بعد، لالو از کنار دریا برمیگردد. تنهاست. موهایش کمی بههم ریخته.
آشکارا اعتراف میکند و آثار رضایت در چهرهاش دیده میشود...
تکّهی دوّم
حالا
دریا در همهجا تاریک شده. ساحل را با ردیف نقطههای درخشان میشود دید.
بوبو و برادرش از دیواره قایق خم شدهاند و عمق سیاه دریا را که ماهیهای
کوچک برقی مثل کرمهای شبتاب در آنجا میدرخشند تماشا میکنند.
پدر به آسمان پر از پولک نگاه میکند و برمیگردد بهطرف زنش که ساکت کنارش نشسته، اما مثل اینست که با خودش حرف میزند:
ـ
«وقتی آدم تو شهره از این دنیای باشکوه وسیعی که بالاسرشه حتی خبر نداره!
انگار یه ملیون جسم دیگه، مثل زمین، تو هوا پرواز میکنن... همهچیز اون
بالا پرواز میکنه... خورشید، ستارهها، زمین، پس مام پرواز میکنیم. هرچی
دلت میخواد میتونی بگی... حرف باد هواست... اما وقتی آدم فکرشو میکنه
حیرت میکنه، چطور میشه که آدم در همون حالی که بیحرکت وایساده یا راه
میره یا نشسته و جم نمیخوره پرواز هم بکنه؟... یا مسیح بزرگ! یه همچو
عمارت عظیمی رو چطور میشه سرپا نگهداشت؟ خیلی مشکل نیست که آدم یه
ساختمونو بالا ببره، فقط باس حساب کنه که چقدر سیمان و چندتا آجر لازم
داره... یا حضرت مریم! اما وقتی تو هوا عمارت میسازی، آخه پی لامصبشو کجا
میذاری؟ شوخی که نیست... وزن دنیا، زمین، زمین، زمینی که اول و آخرش
معلوم نیست... یا همین خورشید که همیشه شعلهوره... یا حضرت مسیح! ملیونها
ساله که میسوزه و ملیونها سال دیگم میخاد بسوزه... اونوقت ما چی هستیم...
مثه یه کبریت که تو تاریکی بکشن، فقط یه لحظه روشن میشیم... سردته،
میراندا؟ یه چیزی بنداز رو شونههات. میخوای کتمو بدم؟ نه، اما اگه جدی
بخوایم بگیم... دستبالا اگه بتونیم ده بیست سال دیگم عمر کنیم... هیچ
متوجه شدی که وقت چهجور و با چه سرعتی میگذره؟»
دون بالوسا، پسرها و راهبه توی قایق خودشان نشستهاند و دعا میخوانند. زمزمه خفیفی به گوش میرسد. پسری استفراغ میکند.
و
حالا، صدای آکوردئونی روی آب شناور میشود و همه را افسون میکند. نوازنده
مرد کوری است. صدوپنجاه سال دارد. چشمهای سیاه، موهای سرخ و چهره سفید و
شکستهای دارد. اعضای بدنش دائماً میلرزد و تکان میخورد. انگار دستهایی
نامرئی قلقلکش میدهند. هوا از طنین غمانگیز موسیقی انباشته است...
بعدِ تحریر: مشخصاتِ کتاب از این قرار است: آمارکورد نوشتهی فدریکو فلینی، ترجمهی مهین دانشور، کتابِ زمان، چاپِ اوّل، هزاروسیصدوپنجاهوچهار، صدوبیست ریال.
بعدِ بعدِ تحریر: این، اوّلین و آخرین چاپِ فارسیِ آمارکورد است
ظاهراً؛ داستانی که، بهیکمعنا، صورتِ مکتوبِ شاهکارِ اُستاد است و
مترجم، در انتهای یادداشتِ کوتاهش نوشته که از ناشر خواسته تا اوّلین چاپِ
کتاب را که فقط دوهزاروپانصد نسخه است، بهشکلِ اصلی چاپ کند و کلماتی که
«بهظاهر چندان مراعاتِ «ادب» در آنها نشده است» تماموکمال نقل شود
«زیرا که جز معدودی خواص و شیفتگانِ ادبیاتِ نو، همگان را با اینگونه آثار
چندان سروکاری نیست.»