تبليغاتX
شُمال از شُمالِ غربی

شُمال از شُمالِ غربی

یادداشت‌هایی درباره‌ی سینما و ادبیات

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟ - باز هم ادامه‌ی ماجرا

... ماندن توی خانه، تناولِ قرص‌های ریز و درشتی که به‌ توصیه‌ی طبیبِ حاذق، هر از چند ساعتی باید بلعیده شوند؛ مُسکّن‌های خوش‌وآب‌ورنگی که، ظاهراً، باید موجباتِ کاهشِ درد را فراهم کنند و آرام‌بخشی که بی‌خواب می‌کند، بی‌حوصله می‌کند و تازه، خودِ درد هم هست که، وقت و بی‌وقت، آرام‌آرام می‌آید و خودی نشان می‌دهد و به یک کرشمه (یا هر چیز دیگری) چُنان عذابِ الیمی را تحمیل می‌کند که هرچه ناخوشی در دنیاست، پیشِ چشمِ آدم کم‌رنگ می‌شود، بی‌رنگ می‌شود...

... نشستن روی صندلی‌ِ آزمایش‌گاه و درازکردنِ دستی که برای بارِ چندم آماجِ حمله‌ی سوزن می‌شود و خونی که آرام‌آرام از رگ بیرون می‌جهد و در سُرنگ می‌نشیند، خبر از زنده‌بودن می‌دهد فقط، خبر از مُشتی که باید گره شود تا خون در سُرنگ بنشیند...

.... نشستن روی صندلی‌ِ ناراحتِ مطب و چشم‌به‌راهِ بازشدنِ دری که مستقیماً می‌رسد به میز آقای طبیب و به‌محضِ نشستن روی صندلی، نمایش هزارباره‌ی عکس‌ها و ورق‌زدنِ آزمایش‌ها و سر تکان‌دادن‌ها و سُرفه‌های وقت‌ و بی‌وقتِ آقای طبیب و تماشای نَُسخه‌ای دیگر که روی کاغذ می‌آید و قرص‌های ریز و درشتِ دیگری که باید کنارِ آن قرص‌های قبلی بلعیده شوند...

... همه‌ی زندگی، گاهی، صرفِ بلعیدنِ قرص‌های ریز و درشت و خوش‌آب‌‌ورنگ می‌شود. همه‌ی زندگی، گاهی، چیزی جز این قرص‌ها نیست...

... روز از نو، روزی از نو...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:45  توسط مُحسن آزرم  | 

راه‌نمای تلفّظِ نام‌های چینی... [یک پُستِ بخصوص]

.... چندماه پیش، هشتم فروردینِ هشتادوهشت، توی یکی از پُست‌هایی که، درواقع، یادداشت‌های پراکنده‌ای‌ست در یک پُست، نوشته بودم که «داشتم کتابِ «Lust, Caution» [چاپِ پنگوئن] را می‌خواندم که مُنتخبِ داستان‌های «اِیلین چانگ/ Eileen Chang» است و پنج شش مُترجمِ درست‌وحسابی داستان‌هایش را از چینی به انگلیسی ترجمه کرده‌اند. داستانِ اصلی، قاعدتاً، همین «Lust, Caution» است که عُنوانِ کتاب هم شده و البته، شُهرتِ فیلمی که «آنگ لی» براساسش ساخته، در این انتخاب بی‌تأثیر نیست. خلاصه این‌که دیدم انتهایِ کتاب یک «راه‌نمایِ تلفّظ» چاپ کرده‌اند که واقعاً به‌دردبخور است؛ هم راه‌نمای مصوّت‌هاست، هم صامت‌ها. و همین‌جور که داشتم سعی می‌کردم کلمات را آن‌جور که نوشته تلفّظ کنم، چشمم افتاد به چیزی که خیلی آشنا بود: zh و دیدم ما سال‌های سال است تلفّظ نام کارگردانِ مشهور چین را آن‌طور که دوست داریم به‌زبان میآوریم. این zh را چینی‌ها طوری بیان می‌کنند که صدای j بدهد و ظاهراً که باید کارگردانِ چینی را «جانگ ئیمو» [یا چیزی شبیه به این] بنامیم، نه «ژانگ ییمو»؛ آن‌طور که معمولاً می‌نویسیم. یادم رفت بنویسم که yi را طوری می‌گویند که شبیه ee باشد در Feed...»

و در ادامه‌اش شش‌تا از صامت‌ها را به‌نقلِ از کتاب نوشته بودم. راستش، آن‌روز فکر نمی‌کردم کسی اصلاً حوصله‌ی همچه‌چیزهایی را داشته باشد و این ماند تا کمی پیش، نویسنده‌ی محترم وبلاگِ «گرینگوی پیر»، توی کامنتی، جویای سرنوشتِ بقیه‌ی این صامت‌ها و مصوت‌ها شد. حالا همه‌ی این راه‌نمای تلّفظ را این‌جا می‌نویسم، تا اگر احیاناً کسی خواست بداند نام‌های چینی را (بخصوص حالا که فیلم‌سازانِ چینی روزبه‌روز دارند مشهورتر می‌شوند) چه‌جوری تلفّظ می‌کنند، قاعده و قانونی داشته باشد. امّا سئوالِ آخر: حالا باید چه کنیم؟ «جانگ ئیمو» یا «ژانگ ییمو»؟ کدام‌یکی را باید بنویسیم؟ تلفّظِ درست، یا تلفّظِ معمول و مُتداول به فارسی؟

و البته این پُست، یک پُستِ عادی و معمولی نیست؛ برای همین آن‌را به‌عنوانِ دوّمین پُستِ این چاهارشنبه انتخاب کردم. دیگر تکرار نمی‌شود!

 

 

A Guide to Pronunciation

 

According to the pinyin system, transliterated Chinese is pronounced as in English, except for the following:

 

 

Vowels

 

a: (as the only letter following a consonant): a as in ‘after’

ai: I (or eye)

ao: ow as in ‘how’

e: uh

ei: ay as in ‘say’

en: on as in ‘lemon’

eng: ung as in ‘sung’

I: (as the only Letter following most consonant): e as in ‘me’

I: (when following c, ch, s, sh, zh, z): er as in ‘driver’

ia: yah

ian: yen

ie: yeah

iu: yo as in ‘yo-yo’

o: o as in ‘fork’

ong: oong

ou: o as in ‘no’

u: (when following most consonants): oo as in ‘food’

u: (when following j, q, x, y): ü as the German ‘ü’

ua: wah

uai: why

uan: wu-an

uang: wu-ang

ui: way

uo: u-woah

yan: yen

yi: ee as in ‘feed’

 

 

Consonants

 

c: ts as in ‘its

g: g as in ‘good

q:ch as in ‘chat

x: sh as in ‘she

z: ds as in ‘folds

zh: j as in ‘job

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 18:23  توسط مُحسن آزرم  | 

هرآن‌چه سخت و استوار است، دود می‌شود و به‌ هوا می‌رود...

.... همه‌چیز، بی‌شک، از نخستین صحنه‌ی فیلم شروع می‌شود که جمعی از کشیشان (و درواقع بانیانِ تفتیشِ عقاید) به کارهای «فرانسیسکو گویا» زُل زده‌اند؛ کارهایی غریب که، ظاهراً، بینِ مردم طرفدارانِ زیادی دارند و آوازه‌‌ی شهرت‌شان در بیش‌تر دنیا پیچیده است. طرح/ نقّاشی‌هایِ گویا، تاریک‌‌تر و تلخ‌تر از آن هستند که بشود از کنارشان بی‌اعتنا گذشت و همین باعث می‌شود که یکی از اهالیِ کلیسا بگوید درست نیست که مردمانِ دیگر کشورها، آن‌ها را به کمک‌ِ این طرح/ نقّاشی‌ها بشناسند...

چُنین است که «اشباحِ گویا»، عملاً، در پیِ یافتنِ کلیدهایی‌ست برایِ فهمِ طرح/ نقّاشی‌هایی که گذرِ زمان را تاب آورده‌اند و بی‌شک، سندی هستند از تلخی‌ها و مصائبِ روزگاری که اسپانیا دست‌خوشِ تحوّلی عظیم شده بود. برایِ همین است که فیلم، هرچند نامِ «گویا» در خود دارد، صرفاً به او نمی‌پردازد و درواقع، شخصیتِ اصلیِ فیلم نیست. «گویا»، تماشاگرِ همه‌ی رخدادهای تلخی‌ست که اسپانیا را از پا درمی‌آورند و به خاک و خون می‌کشند و، البته، وظیفه‌ی او، کاری که به او محوّل شده، این است که حقایق را از پستوی خانه‌ها بیرون آورد و رویِ کاغذ بیاورد و به دستِ دیگران برساند. این همان وظیفه‌ی آرمانیِ هر هُنرمند/ روشنفکری‌ست که می‌خواهد در برابرِ مردمِ کشورش سربلند باشد و «گویا» همه‌ی سختی‌ها را تاب می‌آورد و حتّا شنوایی‌اش را از دست می‌دهد و صدای انقلاب‌های پیاپی را در اسپانیا نمی‌شنود، امّا چشم‌هایش همه‌چیز را می‌بینند و همین کافی‌ست تا مصائبِ روزگار را در قالبِ طرح/ نقّاشی‌هایی غریب، به دیگران منتقل کند...

«اشباحِ گویا»، شاید بهترین فیلمِ «میلوش فورمن» نباشد امّا یکی از مُهم‌ترین فیلم‌هایِ اوست؛ داستانِ هُنرمندی که باید (به‌ هر قیمتی) بماند و روزگارِ خودش را شهادت بدهد، چیزی نیست که کُهنه شود و حیف در بینِ آن‌ها که کارشان سینماست، هنوز کسانی پیدا می‌شوند که چُنین چیزهایی را نمی‌فهمند و حواس‌شان نیست که «میلوش فورمن» در اوجِ پُختگی، چه تُحفه‌ی نابی را برای‌شان به ارمغان آورده است. «اشباحِ گویا»، به صریح‌ترین شکل، جدالِ بی‌صدای سیاست‌ورزان و هُنرمندان در اسپانیای سال‌های دور است و چه‌کسی هست که نداند، برنده‌ی این میدان کسی جُز هنرمند [شما بخوانید فرانسیسکو گویا] نیست؟

 

                                                 [شهروندِ امروز، هفتِ مُردادِ هشتادوشش]

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:0  توسط مُحسن آزرم  | 

سفری از هیچ‌کجا، به هیچ‌کجا، سفری که دلخواه منست...

... این نوشته‌ی دیگری‌ست از «پرویز دوائی»، داستان‌نویس و منتقدِ سرشناسِ سینما که سال‌ها پیش، مهرماهِ هزاروسیصد و پنجاه‌ودو، در شماره‌ی سوّمِ «سینما 52» منتشر شد؛ وقتی «جان فورد» چشم بست و مُرد. برای نسلی که با وسترن‌های او قد کشیده بودند و عاشق سینما شده بودند، اسطوره‌ای بود دست‌نیافتنی، مرشد و مرادی بود که همه‌چیز را می‌دانست و از اسرار خبر داشت و چُنین بود که او را در کنار چند کارگردانِ کلاسیکِ دیگر، در شمار اُستادانِ بی‌بدیلِ سینما می‌دانستند. امّا «دوائی» در مرگِ کارگردانِ محبوبش نقد ننوشت، فیلم‌هایش را تحلیل نکرد و بی‌‌آن‌که سلاح منطق و تحلیل دست بگیرد، همه‌ی آن‌چه را که احساسش بود روی کاغذ آورد و آن‌چه نوشت، قطعه‌ای‌ست در سوکِ او، در ستایشِ او، و اندوهِ نبودنش، با همه‌ی آن کلمات و عبارات و تشبیهاتی که بخشی از دنیای نوشته‌های «دوائی»‌ست.

نوشته‌ی او را بی‌کم‌وکاست، بی هیچ تغییری در رسم‌خط و نقطه‌گذاری می‌خوانید...

 

 

سفری از هیچ‌کجا، به هیچ‌کجا، سفری که دلخواه منست[1]

پرویز دوائی (پیام)

 

......

یادت هست آنجائیکه شیپور بیدارباش میزدند یا شیپور هرچیز دیگری که بود و آن سرباز میدوید بطرف سکوئی که وسطش تیر پرچم بود که پرچم را بالا بکشد و همینطور که میدوید با یک لگد یک بطری خالی مشروب را از سر راه می‌پرانید، یادت هست؟[2]

... بعدش آنجا که جنوبی‌ها سرباز نداشتند، سرباز کم داشتند که بفرستند به جنگ و بچه مدرسه‌های‌ها را به صف کرده بودند و لباس پوشانده بودند و اسلحه داده بودند و روانه کرده بودند و بچه‌ها چه عشقی می‌کردند با آن لباس و اسلحه و بعد همینطور که داشتند میرفتند و از توی خیابان‌های این شهر یا دهکده رد میشدند، نشان داد پشت شیشه پنجره طبقه بالا، دوتا بچه که گلودرد داشتند و گلویشان بسته بود ایستاده‌اند و با چه حسرتی به بقیه بچه‌ها نگاه می‌کنند که دارند میروند جنگ...[3]

گمانم همین جاها بود که یکی از پسربچه‌ها با وجود اینکه مادرش گفته بود نباید برود جنگ یواشکی آمده بود توی صف پیش بچه‌های دیگر و مادر، آمد و گوش او را گرفت و کشان‌کشان برد خانه. (این بچه یک طبل گنده همراهش بود، قرار بود طبال صف باشد). بعدش که صف بچه‌ها راه افتاد نشان داد که از پنجره عقبی یک خانه اول یک طبل گنده افتاد بیرون و بعد هم سرباز کوچولو پرید بیرون و طبل را بغل زد و حالا ندو، کی بدو...[4]

 

***

«میخواهم دلم را بتو بگویم... به ژنرال هوارد بگوئید دل او را میدانم. آنچه که او پیشتر از این گفته بود من در دل خود دارم. از جنگیدن خسته شده‌ام. پیرهای ما مرده‌اند. سرد است. بچه‌ها از سرما خشک می‌شوند و ما روانداز نداریم. مردم ما به تپه‌ها فرار کرده‌اند؛ روانداز ندارند، غذا ندارند و هیچکس نمیداند کجا هستند. میخواهم دلم را بتو بگویم. میخواهم میان تپه‌ها بدنبال کودکانم بگردم. شاید آنها را بین مرده‌ها پیدا کنم. بمن گوش بده، میخواهم دلم را بتو بگویم. من خسته‌ام، قلبم بیمار و غمگین است. از جائی که خورشید اکنون ایستاده است دیگر نخواهم جنگید. دیگر هرگز نخواهم جنگید...»[5]

«... پسرکی بود که موهای بور بلند داشت، و پسر جان وین بود، یادت هست؟ پدرش فرمانده هنگ یا گروهان و از این چیزها بود، حالا پسره آمده بود توی چادری که مثلاً مقر فرماندهی بود و جلوی پدرش ایستاده بود، مثل یک سرباز و پدر و پسر روبروی هم ایستاده بودند بدون هیچ اظهار خصوصیتی و حالا پدره مدتهاست که پسرش را ندیده و ابداً بروی خودش نمیآورد و پسره گزارش خودش را داد و سلام نظامی داد و پدره هم جواب به سلام او را داد و پسره از چادر رفت بیرون، فقط در این موقع بود که پدره رفت جلو، رفت طرف تیری که وسط چادر بود (و آن‌موقع پسره پشت به این تیر ایستاده بود) و بعد معلوم بود که موقعی‌که پسره آنجا ایستاده پدره روی تیر طول قد پسره را نشان کرده، آمد جلوی تیر ایستاد دستش را گذاشت روی نقطه‌ای که جای قد پسره بود و بعد مقایسه کرد که دیگر چیزی نمانده به قد خود او برسد و معلوم بود که خیلی‌وقت است که پسرش را ندیده که در این مدت این‌همه او قد کشیده و برای خودش مردی شده. اما موقعی‌که روبروی هم ایستاده بودند انگار نه انگار[6]

یک‌شب هم که رفته بودیم تراس آن سینما یادت هست که باران گرفت اما ما همانجا گرفتیم نشستیم و حسابی خیس شدیم و نرفتیم عقب‌تر زیر سقف بنشینیم و خیس خیس شدیم و بعدش نمیدانم کداممان سرما خوردیم؟ که بعداً «ناصر» می‌گفت آدم دلش میخواست از جایش، بلند شود، بیاید توی راهروی وسط ردیف صندلی‌ها، همانجا رو به پرده سینما بزانو دربیاید و سجده کند... یادت هست کجا را می‌گفت؟

آنجائی‌که جان وین رسید به ناتالی وود، برادرزاده‌اش که سرخ‌پوستها چندسال میشد که دزدیده بودندش، و حالا جان وین چقدر با سرخ‌پوستها (که برادر و زن‌برادرش را کشته بودند) لج بود، بماند. جان وین رسید توی بیابان به ناتالی وود که دیگر حسابی یک سرخ‌پوست تمام‌عیار شده بود با سروریخت سرخ‌پوستی و حتی دلش نمی‌خواست از سرخ‌پوستها جدا شود (و اصلاً قبلش جان وین یک‌دفعه هفت‌تیر کشیده بود که دختره را بزند که جفری هانتر نگذاشته بود) و حالا خلاصه دوباره توی بیابان رسیدند بهم و دیگر برای دختره جای فرار نبود و جان وین بهش رسید و گرفتش و بغلش زد و بلندش کرد با یک غیظی و همین‌طور دختره را جدا از خودش در هوا نگهداشته بود و خودش پر از خشم بود و نفرت بود و این حالت یک ثانیه، یک لحظه طول کشید و بعد بازوها را تا کرد و دختره را آورد توی بغل خودش و بخودش سپرد و صورتش آرام شد و محبت‌آلود و دردمند شد که بالاخره این دختر، بسته‌ی او و از خون او بود و این در شب بارانی بود[7].

 

***

«... نه پدری دارم، نه مادری، من در این دنیا تنها هستم، هیچکس در غم «کوچیز» نیست. دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم. بگذار سنگ‌ها فرو بریزند و مرا بپوشانند. نمی‌خواهم از شما چیزی را پنهان کنم. آیا «کوچیز» را می‌بینید و صدایش را می‌شنوید؟ من اینجا هستم. من میخواهم در این کوه‌ها زندگی کنم. من از آب این چشمه‌ها نوشیده‌ام و آب این چشمه‌ها مرا خنک کرده است. نمی‌خواهم از اینجا بروم...»[8]

 

***

بما آموخت که چگونه نگاه کنیم و دوست باشیم. «پیرمرد چشم ما بود.»[9]

... با سواره‌نظام رفته و دور شده است و ما در غبار «دیگر پرچم‌ها را نمی‌بینیم.»[10]



1 دالتون ترومبو: سوارکاران

2 قلعه آپاچی

3سواره‌نظام

4 سواره‌نظام

5 قسمتی از خطابه جوزف سرکرده قبیله سرخ‌پوستان نزپرسه هنگام تسلیم به ژنرال هوارد

ریوگرانده  [6]

[7] جویندگان (در جستجوی خواهر)

[8]  از خطابه «کوچیز» سرکرده‌ی معروف قبیله‌ی «آپاچی» زمانی‌که ژنرال گوردون میخواست او و افرادش را از «آلاموزا»ی کانادا به «تولاروزا» بکوچاند.

[9]  «جلال آل احمد» در رثای «نیما»

[10]  یکی از آدمهای «قلعه آپاچی» می‌گفت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 21:11  توسط مُحسن آزرم  | 

سرزدن به کتاب‌خانه...

از «آمارکورد» (به‌یاد می‌آورم)

تکّه‌ی اوّل

پیشخدمتها قالیهای قرمز کناره را باز می‌کنند. کلفتها روکش‌ها را از روی نیمکتها و مبلها جمع می‌کنند و پوششهایی را که مثل پشه‌بندهای بزرگ روی چلچراغ‌ها کشیده‌اند برمی‌دارند. اتوموبیل‌های زیبا، جلوی در ورودی سرسرا توقف می‌کنند. در با صدای مخملی باز و بسته می‌شود. لالو آهسته اظهارنظر می‌کند:

ـ «اینا همشون آلفارومئو و ایزوتا فرانشی‌نیس‌ان، من مرسدس بنزو از سرپوش رادیاتورش می‌شناسم.»

چمدانها را می‌آورند تو، رویشان برچسب زده‌اند. لالو روی یکی از نیمکتها می‌نشیند و چشم در چشم زنها می‌دوزد. با نگاه سست و بیحالی آنها را که با آسانسور بالا می‌روند دنبال می‌کند. بعد از جا بلند می‌شود و می‌رود به مهتابی. بین میزهایی که خانمهای معطر دورشان نشسته‌اند در جایی می‌نشیند. ارکستر برزیلی آهنگ رومبا می‌زند. چندنفری می‌رقصند. لالو تنها می‌نشیند. نوشابه‌اش را جرعه‌جرعه می‌خورد. مدتی دراز به زن و شوهری که پشت میزی نشسته‌اند چشم می‌دوزد. بعد برمی‌گردد بطرف ما:

ـ «اون زن پارسال معشوقه من بود. اهل چکسلواکیه.»

بعد به زنی که تک و تنها پشت میزی نشسته نگاه می‌کند. می‌رود به طرف زن. به ماه اشاره می‌کند:

ـ «ماه رو دیدین؟»

زن لبخندی می‌زند. لالو کنار او می‌نشیند.

«لئوپاردی شاعر بود. لئوپاردی رو میشناسین؟»

زن سرش را تکان می‌دهد.

ـ «دانته الیگیری اینجا، لئوپاردی اینجا.»

و با دستهایش دو سطح مختلف را نشان می‌دهد، دانته خیلی بالا، لئوپاردی خیلی پایین‌تر. بعد می‌ایستد و به زن کمک می‌کند که بایستد. می‌روند به‌طرف گردشگاه. حالا همه آنهایی که در مهتابی هستند به رقص مشغولند. بعضی‌ها بطری‌های شامپانی را باز می‌کنند. بعضی‌ها ته‌سیگارهای بلند را زیر کفشهای برقی سیاهشان له می‌کنند.

کمی بعد، لالو از کنار دریا برمی‌گردد. تنهاست. موهایش کمی به‌هم ریخته. آشکارا اعتراف می‌کند و آثار رضایت در چهره‌اش دیده می‌شود...

 

تکّه‌ی دوّم

حالا دریا در همه‌جا تاریک شده. ساحل را با ردیف نقطه‌های درخشان می‌شود دید. بوبو و برادرش از دیواره قایق خم شده‌اند و عمق سیاه دریا را که ماهیهای کوچک برقی مثل کرمهای شب‌تاب در آنجا می‌درخشند تماشا می‌کنند.

پدر به آسمان پر از پولک نگاه می‌کند و برمی‌گردد به‌طرف زنش که ساکت کنارش نشسته، اما مثل اینست که با خودش حرف می‌زند:

ـ «وقتی آدم تو شهره از این دنیای باشکوه وسیعی که بالاسرشه حتی خبر نداره! انگار یه ملیون جسم دیگه، مثل زمین، تو هوا پرواز می‌کنن... همه‌‌چیز اون بالا پرواز می‌کنه... خورشید، ستاره‌ها، زمین، پس مام پرواز می‌کنیم. هرچی دلت می‌خواد می‌تونی بگی... حرف باد هواست... اما وقتی آدم فکرشو می‌کنه حیرت می‌کنه، چطور می‌شه که آدم در همون حالی که بیحرکت وایساده یا راه می‌ره یا نشسته و جم نمی‌خوره پرواز هم بکنه؟... یا مسیح بزرگ! یه همچو عمارت عظیمی رو چطور می‌شه سرپا نگهداشت؟ خیلی مشکل نیست که آدم یه ساختمونو بالا ببره، فقط باس حساب کنه که چقدر سیمان و چندتا آجر لازم داره... یا حضرت مریم! اما وقتی تو هوا عمارت می‌سازی، آخه پی لامصبشو کجا می‌ذاری؟ شوخی که نیست... وزن دنیا، زمین، زمین، زمینی که اول و آخرش معلوم نیست... یا همین خورشید که همیشه شعله‌وره... یا حضرت مسیح! ملیونها ساله که می‌سوزه و ملیونها سال دیگم میخاد بسوزه... اونوقت ما چی هستیم... مثه یه کبریت که تو تاریکی بکشن، فقط یه لحظه روشن می‌شیم... سردته، میراندا؟ یه چیزی بنداز رو شونه‌هات. می‌خوای کتمو بدم؟ نه، اما اگه جدی بخوایم بگیم... دست‌بالا اگه بتونیم ده بیست سال دیگم عمر کنیم... هیچ متوجه شدی که وقت چه‌جور و با چه سرعتی میگذره؟»

دون بالوسا، پسرها و راهبه توی قایق خودشان نشسته‌اند و دعا می‌خوانند. زمزمه خفیفی به گوش می‌رسد. پسری استفراغ می‌کند.

و حالا، صدای آکوردئونی روی آب شناور می‌شود و همه را افسون می‌کند. نوازنده مرد کوری است. صدوپنجاه سال دارد. چشمهای سیاه، موهای سرخ و چهره سفید و شکسته‌ای دارد. اعضای بدنش دائماً می‌لرزد و تکان می‌خورد. انگار دستهایی نامرئی قلقلکش می‌دهند. هوا از طنین غم‌انگیز موسیقی انباشته است...

بعدِ تحریر: مشخصاتِ کتاب از این قرار است: آمارکورد نوشته‌ی فدریکو فلینی، ترجمه‌ی مهین دانشور، کتابِ زمان، چاپِ اوّل، هزاروسیصدوپنجاه‌وچهار، صدوبیست ریال.

بعدِ بعدِ تحریر: این، اوّلین و آخرین چاپِ فارسیِ آمارکورد است ظاهراً؛ داستانی که، به‌یک‌معنا، صورتِ مکتوبِ شاهکارِ اُستاد است و مترجم، در انتهای یادداشتِ کوتاهش نوشته که از ناشر خواسته تا اوّلین چاپِ کتاب را که فقط دوهزاروپانصد نسخه است، به‌شکلِ اصلی چاپ کند و کلماتی که «به‌ظاهر چندان مراعاتِ «ادب» در آن‌ها نشده است» تمام‌وکمال نقل شود «زیرا که جز معدودی خواص و شیفتگانِ ادبیاتِ نو، همگان را با اینگونه آثار چندان سروکاری نیست.»


+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:10  توسط مُحسن آزرم  | 

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟ ادامه‌ی ماجرا

ماندن زیر سقفِ خانه، هزار حُسن دارد؛ آرامشی دارد که می‌ارزد به هزاربار گردش، به هزاربار قدم‌زدن در این خیابان‌هایی که ظهر، آسفالتِ داغ‌شان‌ آدم را کباب می‌کند، هلاک می‌کند از گرما. ماندن توی خانه، نشستن روی مُبل و لم‌دادن کنار پنجره‌ای رو به حیاط، حالِ آدم را بهتر می‌کند و این نوری که مستقیم نمی‌خورد توی چشمِ آدم و تا برسد، گرمایش، حرارتش، کم شده، می‌ارزد به هزارچیزِ دیگر...

توی خانه مانده‌ام که به کارهای نیمه‌کاره، به کارهای عقب‌افتاده، برسم؛ فایل‌ها را یکی‌یکی باز می‌کنم و بعد آن‌ها را که واجب‌ترند، می‌گذارم توی پوشه‌ای که اسمش را گذاشته‌ام «این روزها...» و توی این پوشه‌ای که حالا برای خودش اسمی پیدا کرده، چیزهای زیادی هست؛ شعرهای «لورکا» هست، «شاعر در نیویورک»ش، بهترین شعرهایش که ترجمه‌اش دارد خاک می‌خورَد، شعرهای «نزار قبّانی» هست، منتخبِ عاشقانه‌هاش که می‌ارزد به همه‌ی شعرهای سیاسی‌اش، یک نوشته‌ی «کامرون کرو» درباره‌ی «بیلی وایلدر» که وقتی نوشتش، استاد تازه مُرده بود، و همین‌جور دارم برای خودم می‌گردم که می‌رسم به «پنهان»، به فیلم‌نامه‌ی «میشائیل هانکه» و تازه یادم می‌افتد این مالِ آخرین روزهای «هم‌میهن» است و آن ویژه‌نامه‌ای که هیچ‌وقت درنیامد...

و بین همه‌ی این‌ها، یکی هست که جدیدتر است، تازه‌تر است از بقیه؛ یک نوشته‌ی نیمه‌کاره که قرار بود نوشته‌ی مفصّلی باشد درباره‌ی وضعیت و حال‌وروزِ این سینمایی که روزبه‌روز دارد «وخیم‌»‌تر می‌شود و موقعیتِ تماشاگرانِ بخت‌برگشته‌ای که چاره‌ای ندارند جز دیدن این فیلم‌های «وخیم». این‌یکی خیلی جدید است؛ مالِ یک‌ماهِ پیش که می‌خواستم توی صفحه‌ی سینما چاپش کنم که نشد...

آن‌یکی داستانی که دلم را بُرده بود، خیلی‌وقت است که ترجمه‌اش تمام شده؛ ولی مانده توی همان پوشه‌ی کذایی، کنار کتابِ «آریل» که روزی روزگاری شاید تمام شود و هنوز این ترجمه‌ی تمام‌شده به سرانجام نرسیده که رفته‌ام سراغِ یکی‌دیگر. که چی؟ که خودم از این مُدلِ نوشتنش خوش آمده و این آدمِ اوّلِ کار بیچاره و بی‌دست‌وپایی که هرچه بیش‌تر می‌گذرد، آدابِ پدرسوختگی و دروغ و توهّم را بیش‌تر یاد می‌گیرد و کم‌کم، به‌جای این‌که از جایش تکان بخورد، چیزهایی را که توی ذهنش هست، به‌اسمِ واقعیت تحویلِ دیگران می‌دهد. موقعیتِ بانمکی‌ست و آدمِ این داستان هم آدمِ بانمکی‌ست. حالا چرا این‌یکی؟ همین‌جوری واقعاً! دست دراز کردم و اوّلین کتابی را که از توی کتاب‌خانه بیرون آمد درآوردم و شروع کردم به خواندن و بعد که سه چاهار فصلش را خواندم، یک‌فصلش را هم، محضِ دلِ خودم، ترجمه کردم و فرستادمش توی همان پوشه‌ی کذایی...

و این‌وسط، غیرِ «کار»های روزانه‌ای که غفلت از آن‌ها زندگی را به تعویق می‌اندازد، سرم گرمِ دو چیز است؛ اوّل همان «زندگی در عیش، مُردن در خوشی» که اگر به نیمه رسید، حتماً می‌نویسم چه‌‌جور نوشته‌ای‌ست و دوّم، «مکالماتِ فرانسوا تروفو» که بیست‌وچندتا مصاحبه‌ی خواندنی‌ست با فیلم‌سازِ محبوبم و اگر آن مخلّفات و ضمائمی که دلم می‌خواهد جور شود، به‌نظرم کتابِ جمع‌وجوری از آب درمی‌آید...

و فقط که همین نیست؛ ماندن توی خانه خیلی هم خوب است وقتی آدم از دیدنِ کتاب‌های نخوانده‌ای که دارند به سقف می‌رسند، خجالت نمی‌کشد و روی کاغذی کوچک برای خودش برنامه می‌ریزد و فکر می‌کند اوّل باید این‌یکی را بخواند و بعد آن‌یکی را و همین‌طور پیش برود و برود و برود تا ببیند به کجا می‌رسد، اگر اصلاً جایی برای رسیدن باشد...

و دیده‌ها؟ حتماً. فقط می‌ماند برای وقتی دیگر...

 بعدِ تحریر: و این عکس که پدرام گذاشته توی وبلاگش... چه‌قدر دلِ آدم می‌سوزد و چه‌قدر دلم تنگ شده است برای سردبیرِ این سال‌ها و هم‌کار سال‌های دور. از زمستانِ هفتادوهفت هم که حساب کنیم، می‌شود چندسال؟ حیف... و دلِ آدم فقط می‌سوزد و کاری از دستش برنمی‌آید...


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:57  توسط مُحسن آزرم  | 

تعطیلاتِ خود را چگونه می‌گذرانید؟

ماندن زیر سقفِ خانه، راه‌رفتن، شمردنِ گُل‌های قالی (چندبار؟)، قدم‌زدن در حیاط، خیره‌شدن به آفتاب و ریزکردنِ چشم‌هایی که نور سفیدِ آفتاب را دیگر تاب نمی‌آورند. تماشای فیلم‌های قدیمی، ورق‌زدنِ کتاب‌های قدیمی؛ سر زدن به کتاب‌هایی که وقت و بی‌وقت، مایه‌ی آرامشند و هر کلمه‌شان می‌ارزد به هزار کتاب و نوشته‌ی دیگر...

ماندن توی خانه، توی اتاقی که در نهایتِ سکوت است و خواندنِ کتابی که هنوز در ابتدای راه است، تماشای هزارباره‌ی «ژول و جیم» محبوبم و مرور ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌اش که، بالأخره، روزگاری باید آماده‌ی خواندنِ دیگران شود. ورق‌زدن ترجمه‌ی فیلم‌نامه‌ای دیگر، «ماجرا»، که به نیمه نرسیده، ماند کنار فایل‌های دیگر و بدجوری دارد خودنمایی می‌کند. کِی؟ یکی از این روزها؟ شاید!

قدم‌زدن‌های گاه‌به‌گاه توی خیابان‌هایی که از گرما دارند بُخار می‌شوند، قدم‌زدن‌های گاه‌به‌گاه در خیابان‌های تاریک و بی‌آفتاب و فکرِ این پادردی که بعدِ شش‌سال دوباره دارد اوج می‌گیرد...

نشستن توی خانه، قدم‌زدن توی خیابان و رسیدگی به «کار»های عقب‌افتاده و مرورِ شعرهای کتابِ «آریل»؛ چهل شعر خواندنی، محصولِ ذهنی (ظاهراً) مغشوش. و فکر کردن به «دیلن توماس» و شعرهایش؛ «تپّه‌ی سرخس»ش، شاهزاده‌ی درختِ سیبش، بچّه‌های تابستان و خورشیدی که فقط یک‌بار به جوانی می‌رسد...

لم‌دادن روی صندلیِ کنار پنجره و تماشای آفتابی که حیاط را بدل می‌کند به سنگی نورانی، به چیزی فراتر از آن‌چه هست و اُنس‌گرفتن با صفحه‌کلیدی تازه؛ نرم‌تر و بی‌صداتر و ترجمه‌ی فصل اوّلِ داستانِ دیگری از «گراهام گرین»، و نوشتن دوباره‌ی حکایتی دیگر...

و دیگر؟ کارهایی که باید به سرانجام برسد «زندگی در عیش، مُردن در خوشی». مهرماه؟ آبان‌ماه؟ خدا می‌داند که آخرین کلمه‌اش کی روی صفحه‌ی سفید می‌آید...

و غیر از این؟ کشتی به راهِ خودش ادامه می‌دهد. راست می‌گفت فدریکو فللینی...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 21:20  توسط مُحسن آزرم  |